تبلیغات
باصفاترین - مطالب طنز

مدیریت بحران

روزی دو نفر در جنگل قدم می زدند.

ناگهان شیری در مقابل آنها ظاهر شد..

یکی از آنها سریع کفش ورزشی اش را از کوله پشتی بیرون آورد و پوشید.

دیگری گفت بی جهت آماده نشو هیچ انسانی نمی تواند از شیر سریعتر بدود.

مرد اول به دومی گفت : قرار نیست از شیر سریعتر بدوم. کافیست از تو سریعتر بدوم…

و اینگونه شد که شاخه ای از مدیریت بنام مدیریت بحران شکل گرفت !

[نظر بدهید]




طبقه بندی: طنز، حکایت و داستان، پیامک طنز،
برچسب ها: مدیریت بحران، بحران، مدیریت، طنز شکل گیری بحران، فرار از دست شیر، دو مرد و یک شیر،

تاریخ : شنبه 18 شهریور 1396 | 03:44 ب.ظ | نویسنده : با صفا |

جابجا کردن اسم تو لیست مرگ

یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش ... مرگ گفت: الان نوبت توئه که ببرمت ... طرف یه کم آشفته شد و گفت: داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد ...

مرگ: نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه ... مرد  به ناچار گفت: حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر ... مرگ قبول کرد مرد رفت شربت بیاره ... توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت ...مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت ...
مرد وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست پس منتظر شد تا مرگ بیدار شه ...
مرگ وقتی بیدار شد گفت: دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت! بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم!

[نظر بدهید]




طبقه بندی: حکایت و داستان، طنز،
برچسب ها: مرد و عزرائیل، فریب عزرائیل، زرنگ بازی با مرگ، مرگ، لحظه مرگ، مردن،

تاریخ : دوشنبه 6 شهریور 1396 | 04:52 ب.ظ | نویسنده : با صفا |

تعریف بی ادبانه و توهین مودبانه ما ایرانیان

 

وقتی که ما ایرانیا میخوایم کسی رو ستایش کنیم؛

عجب نقاشیه نکبت…

چه دست فرمون داره توله سگ…

چه صدایی داره کثافت …

چه گیتاری میزنه ناکس…

استاده کامپیوتره لامصب…

عجب گلی زد بی وجدان…

بی شرف کارش خیلی درسته…

دوستت دارم وحشتنـــــاک…

وقتی که میخوایم ناسزا بگیم یا نیش و کنایه بزنیم ؛

برو شازده…؟

چی میگی بامعرفت …؟

آخه آدم حســـابی…؟

چطوری آی کیو…؟

به به استاد معظــــم…؟

کجایی با مرام…؟

آقای محترم…؟

برو دکتـــر برو…؟

.

.

.

بیاندیش … نخند

[نظر بدهید]


طبقه بندی: فرهنگی، طنز،
برچسب ها: مودبانه، بی ادبانه، توهین ما ایرانیان، ستایش ما ایرانی ها، توهین کردن، ستایش بی ادبانه،

تاریخ : شنبه 4 شهریور 1396 | 11:47 ب.ظ | نویسنده : با صفا |

میدونی

میدونی چرا هویج نارنجیه ؟
.
چون بهش میاد
.

حالا اگه گفتین چرا خیار سبزه ؟
.
.چون نارنجی اصلا بهش نمیاد…

اگه فکر میکنی بی مزه ام ، بی مزه ام خودتی

………………………………

میدونی لاک پشت بعد از سه ماهگی کجا میره؟؟؟؟
.
.
.

.
میره تو چهارماهگی.
خدا شاهده فحش بدی دلخور میشم
دیگه هم  واستون از این جوکا نمیزارم

[نظر بدهید]


طبقه بندی: طنز، پیامک طنز، جوک،
برچسب ها: میدونی، هویج چرا نارنجیه، خیار چرا سبزه، فحش بدی، چند ماهگی،

تاریخ : یکشنبه 29 مرداد 1396 | 11:49 ب.ظ | نویسنده : با صفا |

دست تو دماغ ، فامیل دور

یه نفر مشکی پوشیده بود، بهش گفتم: خدا بد نده چی شده؟؟

گفت: انگشت بابام رفته زیر تریلی!

گفتم: این که مشکی پوشیدن نداره!!

گفت :آخه انگشت بابام تو دماغش بود!!!

..............................................

حیف نون چند متر دورتر از قبری گریه میکرد!

ازش پرسیدند چرا نزدیکتر نمیری؟

گفت: مرحوم از فامیلای دورمون بود!!!

[نظر بدهید]




طبقه بندی: حکایت و داستان، طنز، پیامک طنز،
برچسب ها: دست تو دماغ، تصادف، انگشت، فامیل دور، گریه سر قبر، سر مزار، سیاه پوش،

تاریخ : جمعه 27 مرداد 1396 | 10:24 ب.ظ | نویسنده : با صفا |
تخم عقاب

ﻣﺮﺩﯼ ﺗﺨﻢ ﻋﻘﺎﺑﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻻﻧﻪ ﻣﺮﻍ ﻫﺎﯾﺶ ﮔﺬﺍﺷﺖ.

سرانجام جوجه ها از تخم در آمدند. و جوجه عقابی هم از تخم عقاب بیرون آمد.

جوجه ﻋﻘﺎﺏ ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﺷﺪ ﺟﻮﺟﻪ ﻣﺮﻍ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﮐﻤﯽ ﺑﻌﺪ ﺧﻮﺩ ﻣﺮﻍ ﻫﺎ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺧﻮﺭﺩ

ﺳﭙﺲ ﭘﺮ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﻓﺖ

بعد ﻫﻢ ﺑﻪ ﺭﯾﺶ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﻫﻢ ﮔﻨﺪ ﺯﺩ ﺑﻪ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺁﻣﻮﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎ

[نظر بدهید]





طبقه بندی: حکایت و داستان، طنز، پیامک ، اس ام اس،
برچسب ها: عقاب، جوجه عقاب، بچه عقاب، تخم عقاب، پیرمرد و عقاب، خورده شدن مرغ ها توسط عقاب،

تاریخ : چهارشنبه 18 مرداد 1396 | 10:08 ب.ظ | نویسنده : با صفا |

تقسیم بندی دخترا

دخترا به پنج گروه اصلی تقسیم میشن :
گروه اول دخترایی هستند که پسرا رو بدبخت میکنن!
گروه دوم دخترایی هستند که اشک پسرا رو در میارن!
گروه سوم دخترایی هستندکه جون پسرا رو به لبشون میرسونن!
گروه چهارم دخترایی هستند که کاری میکنن پسرا روزی ۱۸ بار‌ آرزوی مرگ کنن!
گروه پنجم دخترایی هستند که به اشتباه فکر میکنن جزو هیچکدوم از گروههای بالا نیستن !!

[نظر بدهید]



طبقه بندی: طنز، پیامک ، اس ام اس، پیامک طنز،
برچسب ها: دخترا چگونه اند، گروه بندی دخترا، انواع دخترا، دختر، دخترا، در مورد دخترا،

تاریخ : جمعه 13 مرداد 1396 | 10:01 ب.ظ | نویسنده : با صفا |

تقسیم بندی پسرا

پسرها به ۵ گروه تقسیم میشن:
‌گروه اول پسرایی هستند که دخترا رو بدبخت میکنن!
گروه دوم پسرایی هستند که اشک دخترا رو در میارن!
گروه سوم پسرایی هستند که جوون دخترا رو به لبشون میرسونن!
گروه چهارم پسرایی هستند که کاری میکنن دخترا روزی ۱۸ بار‌آرزوی مرگ کنن!
گروه ۵ پسرایی هستند که به
اشتباه فکر میکنن جزو هیچکدوم از گروههای بالا نیستن خخخ


[نظر بدهید]



طبقه بندی: طنز، اجتماعی،
برچسب ها: مردان، پسرا، انواع پسرا، 5 مدل پسر، پنج جور پسر، پسرا چه جورین، انواع مختلف پسر،

تاریخ : دوشنبه 9 مرداد 1396 | 12:14 ق.ظ | نویسنده : با صفا |

دوران درک نیست که دوران مدرک است

دوران درک نیست که دوران مدرک است

نائل شدن به اوج نفهمی مبارک است!

ما از کتاب و مدرسه فیضی نبرده‌ایم

شکر خدا که کار شما روی غلتک است

با حرف مفت مزرعه را بیمه کرده‌ایم

صدها کلاغ پشت سر هر مترسک است

بر باد رفته را به تماشا نشسته‌ایم

تنها نماد شادیمان بادبادک است

آتش بگیر تا که بدانی چه می‌کشم

شاعر درین زمانه به دنبال فندک است

من گریه‌های واقعی‌ام پشت صحنه بود

از درد خنده کردم و گفتند دلقک است!(شاعر: مسلم حسنشاهی)

[نظر بدهید]


طبقه بندی: طنز، شعر،
برچسب ها: شعر طنز، اوج نفهمی، مدرک گرایی، کسب مدرک، درک، آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم، به دنبال فندک،

تاریخ : جمعه 6 مرداد 1396 | 12:10 ب.ظ | نویسنده : با صفا |

در زدن

دیوانه‌ای یه آقایه  رو می بینه که داره محکم در یه خونه‌ای رو می‌کوبه، ولی کسی در را باز نمی‌کنه!!!

یه دفعه دیونه می‌ره جلوی اون آقا‌یه و محکم یقه اونو می‌گیره و بهش میگه: دیوونه ،خنگ ،... زنگ بزن،  شاید در خراب باشه!!!!

[نظر بدهید]


طبقه بندی: طنز، حکایت و داستان،
برچسب ها: در زدن، در کوفتن، در کوبیدن، در و دیوانه، زنگ در، زنگ زدن، درب بسته،

تاریخ : پنجشنبه 5 مرداد 1396 | 03:55 ق.ظ | نویسنده : با صفا |

باغ وحش درونمون

اعصابمون خورده!!!
میخوایم پاچه یکی رو بگیریم پس سگ درونمون زندس
صبحونه یه عسـل کامل میخوریم
خــرس درونمون هم زندس…
میریم اتاق یادمون میره چی میخواستیم
اسکل درونمون هم زندس…
مگس رو رو هوا میزنیم
قــــورباغه درونمون هم زندس…
چمـــــــن میبینم میکنیمش
بز درونمون هم زندس…
طرف میره هنوز عاشقش میمونیم
خــــــر درونمونم هم زندس…
کلاً در درونمون باغ وحشی داریم به تنهــــــــــایی !!!

[نظر بدهید]


طبقه بندی: طنز، پیامک ، اس ام اس، جملات فلسفی و ادبی،
برچسب ها: اسکل درون، خر درون، سگ درون، باغ وحش درون، حیوانات درون، درون دل، درون تنها،

تاریخ : یکشنبه 1 مرداد 1396 | 11:07 ق.ظ | نویسنده : با صفا |

شیرکاکائو

 

یه بچه ایی تازه بدنیا اومده بوده ، شیر مامانشو نمی خورده ،

هر زن دیگه ای هم آوردن ، فایده نداشته بچه شیر اونا رو هم نمی خورده

تا اینکه یه زن سیاه پوست میارن ، بچه شیرشو می خوره

بابائه می گه : آهان ، پدر سوخته ، تو شیرکاکائو می خواستی ما نمی دونستیم


[نظر بدهید]




طبقه بندی: طنز، حکایت و داستان،
برچسب ها: شیرکاکائو، شیر خوردن، بچه شیر نمی خوره، شیر، کاکائو،

تاریخ : چهارشنبه 28 تیر 1396 | 01:29 ق.ظ | نویسنده : با صفا |

 هواپیما

معلم از دانش آموز می پرسه: چرا هواپیما  تو آسمون حرکت می کنه؟؟

دانش آموز: چون  اگه تو زمین حرکت می کرد بهش می گفتن اتومبیل!!!

.

.

.

ببین نسل آینده ساز کشور کیان؟!!!

[نظر بدهید]




طبقه بندی: حکایت و داستان، طنز، پیامک طنز،
برچسب ها: معلم و شاگرد، هواپیما، چرا هواپیما پرواز می کند، اتومبیل، پاسخ دانش آموز، هواپیما و اتومبیل،

تاریخ : یکشنبه 25 تیر 1396 | 11:36 ب.ظ | نویسنده : با صفا |

معامله یهودی

                      

خواهر روحانی در کلاس مدرسه مقابل دانش‌آموزان نوجوان، ایستاده بود.
او در حالی که یک سکه یک دلاری نقره در دستش بود گفت: به هر دختر یا پسری که بتواند نام بزرگترین مردی را که در این دنیا زیسته است بگوید، این یک دلاری را جایزه می‌دهم.
یک پسر خردسال ایتالیایی گفت: منظورتان میکل آنژ نیست؟
خواهر روحانی جواب داد: خیر، میکل آنژ یک هنرمند برجسته به حساب می‌آید، لکن بزرگترین مردی که دنیا به خود دیده نیست.
یک دختر خردسال یونانی گفت: آیا ارسطو بود؟
خواهر روحانی جواب داد: خیر، ارسطو یک متفکر بزرگ و پدر علم منطق بود اما بزرگترین مردی که در دنیا زندگی می‌کرده، نیست.
بالاخره یک پسر خردسال یهودی گفت: "می‌دانم چه کسی است، او عیسی مسیح است"
خواهر روحانی جواب داد صحیح است و یک دلاری را به او داد.

خواهر روحانی که از جواب پسربچه یهودی قدری شگفت زده شده بود، در زنگ تفریح او را در زمین ورزش یافت و از او پرسید:
آیا واقعا اعتقاد داری که عیسی مسیح بزرگترین مردی است که دنیا به خود دیده؟
پسربچه یهودی جواب داد:
البته که نه، هر کسی می‌داند که بزرگترین مرد موسی(ع) بود. اما معامله شوخی‌بردار نیست!!!
(به نقل از کتاب بزرگترین اصل مدیریت در دنیا نوشته مایکل لوبوف)

..........................................................................................................

 یهودی ها اینطورین دیگه اهل معامله‌اند. به لحاظ جمعیتی اندک اما به دلیل اهل معامله بودن و حرکت در جهت منفعت، بیشتر ثروت جهان را در اختیار دارند. وقتی بچه شون اینجوری معامله کنه دیگه بزرگترهای با تجربه شون رو تو ذهنت تجسم کن که چی هستند خخخخ.
[نظر بدهید]



طبقه بندی: حکایت و داستان، طنز، اعتقادی،
برچسب ها: کودک یهودی، معامله، خواهر روحانی، بزرگترین مرد تاریخ، عیسی مسیح، حضرت موسی، یهود،

تاریخ : جمعه 23 تیر 1396 | 09:40 ق.ظ | نویسنده : با صفا |

روی دیگر سکه



آدمی هرگز دلش اینقدر می لرزید؟! نه
اینهمه آدم به آدم عشق می ورزید؟! نه

هر که هرکس را که رد می شد بغل می کرد؟! نه
یا که هر که هر که را می دید می بوسید؟! نه

هیچ قومی مثل ما در طول تاریخ این همه
با دلش ور رفت؟ با احساس خود لاسید؟! نه

هیچکس مثل من و تو هر مرض را عشق خواند؟
یا که بد بختیش را لطف خدا نامید؟! نه

ملتی داری سراغ اینطور بی‌چون و چرا
چشم بسته کرده باشد هر چه را تایید؟! نه

اصلا از هر مرجع تقلید می‌خواهی بپرس
عاقل از نادان خدایی می‌کند تقلید؟! نه

پس چه طوری "ای برادر تو همه اندیشه‌ای"؟
خر لگد زد پای استدلالیون لنگید؟! نه

این همه انگشت ما خاراند آیا پشت ما
واقعا خاراند آنجا را که می خارید؟! نه

هیچکس این روزها در جای خود آرام نیست
واقعا چیزی زمین را می‌کند تهدید؟! نه

این همه از آسمان بارید بر روی زمین
از زمین یک مرتبه بر آسمان بارید؟! نه

فرض کن دوزاری ما دیر می‌افتد، مگر
خواجه روی دیگر این سکه را هم دید؟! نه

با دو تا قفلی که خورده بر توالت‌های شهر
امنیت شد برقرار و قائله خوابید؟! نه

گوش‌ها را می‌توان پیچاند اما بی‌صدا
می‌توان پیچاند، وقتی که صدا پیچید؟! نه

بی بهاران هیچ لطفی دارد آیا روزگار؟
لذتی دارد بدون سبزه آیا عید؟! نه

شیخ را گفتم چرا اینقدر می پایی مرا؟
هیچ معلوم است دنبال چه می گردید؟! نه

نکته سنجی گفت پاییدن همان پایندگی است
گر نمی‌پایید تا امروز می پایید؟! نه

"
یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خفه"
این همه گفتی کسی حرف تو را فهمید؟! نه

(شعر از: رحیم رسولی) به نقل از وبلاگ ناخوانده /گنجینه شعر معاصر

[نظر بدهید]



طبقه بندی: طنز، شعر،
برچسب ها: این همه گفتی کسی حرف تو را فهمید؟! نه، شعر طنز، غزل طنز، گوش‌ها را می‌توان پیچاند اما بی‌صدا، ملتی داری سراغ اینطور بی‌چون و چرا، خر لگد زد پای استدلالیون لنگید؟! نه، با دلش ور رفت؟ با احساس خود لاسید،

تاریخ : سه شنبه 20 تیر 1396 | 11:11 ق.ظ | نویسنده : با صفا |

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

  • paper | قالب وبلاگ | پارس لون