تبلیغات
باصفاترین - مطالب حکایت و داستان

فقط خواستم بدونی چه حالی دارم

زن مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.

شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد :

مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز... وای خدای من، خیلی درست کردی ... حالا برش گردون ... زود باش، شعله رو کم کن، باید بیشتر کره بریزی ... وای خدای من، از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟  دارن می‌سوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش، هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی ... برشون گردون، زود باش، دیوونه شدی؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن... شعله رو ...

زن به او زل زد و بعد با صدای بلند گفت: ای بابا دیوونم کردی ! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

 

مرد سر میز غذاخوری نشست، نفس عمیقی کشید، مکثی کرد و به آرامی گفت: فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، و تو همین کار رو میکنی، من چه حالی دارم.

[نظر بدهید]




طبقه بندی: حکایت و داستان،
برچسب ها: رانندگی مرد، اعتراض زن به رانندگی مرد، اعتراض به آشپزی زن، تلافی، انتقام،

تاریخ : سه شنبه 11 مهر 1396 | 10:15 ب.ظ | نویسنده : با صفا |

مدیریت بحران

روزی دو نفر در جنگل قدم می زدند.

ناگهان شیری در مقابل آنها ظاهر شد..

یکی از آنها سریع کفش ورزشی اش را از کوله پشتی بیرون آورد و پوشید.

دیگری گفت بی جهت آماده نشو هیچ انسانی نمی تواند از شیر سریعتر بدود.

مرد اول به دومی گفت : قرار نیست از شیر سریعتر بدوم. کافیست از تو سریعتر بدوم…

و اینگونه شد که شاخه ای از مدیریت بنام مدیریت بحران شکل گرفت !

[نظر بدهید]




طبقه بندی: طنز، حکایت و داستان، پیامک طنز،
برچسب ها: مدیریت بحران، بحران، مدیریت، طنز شکل گیری بحران، فرار از دست شیر، دو مرد و یک شیر،

تاریخ : شنبه 18 شهریور 1396 | 03:44 ب.ظ | نویسنده : با صفا |

جابجا کردن اسم تو لیست مرگ

یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش ... مرگ گفت: الان نوبت توئه که ببرمت ... طرف یه کم آشفته شد و گفت: داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد ...

مرگ: نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه ... مرد  به ناچار گفت: حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر ... مرگ قبول کرد مرد رفت شربت بیاره ... توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت ...مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت ...
مرد وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست پس منتظر شد تا مرگ بیدار شه ...
مرگ وقتی بیدار شد گفت: دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت! بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم!

[نظر بدهید]




طبقه بندی: حکایت و داستان، طنز،
برچسب ها: مرد و عزرائیل، فریب عزرائیل، زرنگ بازی با مرگ، مرگ، لحظه مرگ، مردن،

تاریخ : دوشنبه 6 شهریور 1396 | 04:52 ب.ظ | نویسنده : با صفا |

دست تو دماغ ، فامیل دور

یه نفر مشکی پوشیده بود، بهش گفتم: خدا بد نده چی شده؟؟

گفت: انگشت بابام رفته زیر تریلی!

گفتم: این که مشکی پوشیدن نداره!!

گفت :آخه انگشت بابام تو دماغش بود!!!

..............................................

حیف نون چند متر دورتر از قبری گریه میکرد!

ازش پرسیدند چرا نزدیکتر نمیری؟

گفت: مرحوم از فامیلای دورمون بود!!!

[نظر بدهید]




طبقه بندی: حکایت و داستان، طنز، پیامک طنز،
برچسب ها: دست تو دماغ، تصادف، انگشت، فامیل دور، گریه سر قبر، سر مزار، سیاه پوش،

تاریخ : جمعه 27 مرداد 1396 | 10:24 ب.ظ | نویسنده : با صفا |
تخم عقاب

ﻣﺮﺩﯼ ﺗﺨﻢ ﻋﻘﺎﺑﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻻﻧﻪ ﻣﺮﻍ ﻫﺎﯾﺶ ﮔﺬﺍﺷﺖ.

سرانجام جوجه ها از تخم در آمدند. و جوجه عقابی هم از تخم عقاب بیرون آمد.

جوجه ﻋﻘﺎﺏ ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﺷﺪ ﺟﻮﺟﻪ ﻣﺮﻍ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﮐﻤﯽ ﺑﻌﺪ ﺧﻮﺩ ﻣﺮﻍ ﻫﺎ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺧﻮﺭﺩ

ﺳﭙﺲ ﭘﺮ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﻓﺖ

بعد ﻫﻢ ﺑﻪ ﺭﯾﺶ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﻫﻢ ﮔﻨﺪ ﺯﺩ ﺑﻪ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺁﻣﻮﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎ

[نظر بدهید]





طبقه بندی: حکایت و داستان، طنز، پیامک ، اس ام اس،
برچسب ها: عقاب، جوجه عقاب، بچه عقاب، تخم عقاب، پیرمرد و عقاب، خورده شدن مرغ ها توسط عقاب،

تاریخ : چهارشنبه 18 مرداد 1396 | 10:08 ب.ظ | نویسنده : با صفا |

در زدن

دیوانه‌ای یه آقایه  رو می بینه که داره محکم در یه خونه‌ای رو می‌کوبه، ولی کسی در را باز نمی‌کنه!!!

یه دفعه دیونه می‌ره جلوی اون آقا‌یه و محکم یقه اونو می‌گیره و بهش میگه: دیوونه ،خنگ ،... زنگ بزن،  شاید در خراب باشه!!!!

[نظر بدهید]


طبقه بندی: طنز، حکایت و داستان،
برچسب ها: در زدن، در کوفتن، در کوبیدن، در و دیوانه، زنگ در، زنگ زدن، درب بسته،

تاریخ : پنجشنبه 5 مرداد 1396 | 03:55 ق.ظ | نویسنده : با صفا |

شیرکاکائو

 

یه بچه ایی تازه بدنیا اومده بوده ، شیر مامانشو نمی خورده ،

هر زن دیگه ای هم آوردن ، فایده نداشته بچه شیر اونا رو هم نمی خورده

تا اینکه یه زن سیاه پوست میارن ، بچه شیرشو می خوره

بابائه می گه : آهان ، پدر سوخته ، تو شیرکاکائو می خواستی ما نمی دونستیم


[نظر بدهید]




طبقه بندی: طنز، حکایت و داستان،
برچسب ها: شیرکاکائو، شیر خوردن، بچه شیر نمی خوره، شیر، کاکائو،

تاریخ : چهارشنبه 28 تیر 1396 | 01:29 ق.ظ | نویسنده : با صفا |

 هواپیما

معلم از دانش آموز می پرسه: چرا هواپیما  تو آسمون حرکت می کنه؟؟

دانش آموز: چون  اگه تو زمین حرکت می کرد بهش می گفتن اتومبیل!!!

.

.

.

ببین نسل آینده ساز کشور کیان؟!!!

[نظر بدهید]




طبقه بندی: حکایت و داستان، طنز، پیامک طنز،
برچسب ها: معلم و شاگرد، هواپیما، چرا هواپیما پرواز می کند، اتومبیل، پاسخ دانش آموز، هواپیما و اتومبیل،

تاریخ : یکشنبه 25 تیر 1396 | 11:36 ب.ظ | نویسنده : با صفا |

معامله یهودی

                      

خواهر روحانی در کلاس مدرسه مقابل دانش‌آموزان نوجوان، ایستاده بود.
او در حالی که یک سکه یک دلاری نقره در دستش بود گفت: به هر دختر یا پسری که بتواند نام بزرگترین مردی را که در این دنیا زیسته است بگوید، این یک دلاری را جایزه می‌دهم.
یک پسر خردسال ایتالیایی گفت: منظورتان میکل آنژ نیست؟
خواهر روحانی جواب داد: خیر، میکل آنژ یک هنرمند برجسته به حساب می‌آید، لکن بزرگترین مردی که دنیا به خود دیده نیست.
یک دختر خردسال یونانی گفت: آیا ارسطو بود؟
خواهر روحانی جواب داد: خیر، ارسطو یک متفکر بزرگ و پدر علم منطق بود اما بزرگترین مردی که در دنیا زندگی می‌کرده، نیست.
بالاخره یک پسر خردسال یهودی گفت: "می‌دانم چه کسی است، او عیسی مسیح است"
خواهر روحانی جواب داد صحیح است و یک دلاری را به او داد.

خواهر روحانی که از جواب پسربچه یهودی قدری شگفت زده شده بود، در زنگ تفریح او را در زمین ورزش یافت و از او پرسید:
آیا واقعا اعتقاد داری که عیسی مسیح بزرگترین مردی است که دنیا به خود دیده؟
پسربچه یهودی جواب داد:
البته که نه، هر کسی می‌داند که بزرگترین مرد موسی(ع) بود. اما معامله شوخی‌بردار نیست!!!
(به نقل از کتاب بزرگترین اصل مدیریت در دنیا نوشته مایکل لوبوف)

..........................................................................................................

 یهودی ها اینطورین دیگه اهل معامله‌اند. به لحاظ جمعیتی اندک اما به دلیل اهل معامله بودن و حرکت در جهت منفعت، بیشتر ثروت جهان را در اختیار دارند. وقتی بچه شون اینجوری معامله کنه دیگه بزرگترهای با تجربه شون رو تو ذهنت تجسم کن که چی هستند خخخخ.
[نظر بدهید]



طبقه بندی: حکایت و داستان، طنز، اعتقادی،
برچسب ها: کودک یهودی، معامله، خواهر روحانی، بزرگترین مرد تاریخ، عیسی مسیح، حضرت موسی، یهود،

تاریخ : جمعه 23 تیر 1396 | 09:40 ق.ظ | نویسنده : با صفا |

آشپزی با پا

یه نفر از یه نفر که داشت با پا غذا درست می کرد پرسیدم: چرا داری با پا غذا درست می‌کنی؟؟؟؟؟؟؟

..

.

می دونید چی جواب داد؟؟؟؟؟

.

گفت آخه دست پخت من خیلی چرته!!!!!!! دارم با پا امتحان می‌کنم ببینم چه جور در میاد!!!

.

اینم یه جور فانتزیه دیگه. پس بکوب لایکو 

[نظر بدهید]


طبقه بندی: حکایت و داستان، طنز،
برچسب ها: آشپزی با پا، دستپخت، دست پختم بد، غذای بد مزه، آشپزی کردن، درست کردن غذا، آشپز،

تاریخ : دوشنبه 19 تیر 1396 | 10:29 ق.ظ | نویسنده : با صفا |

کسب درآمد تو عروسی این و اون

عاغاااا

یه رفیق دارم خونشون روبروی تالاره

هر شب میره وسط مجلس عروسی میرقصه

خونواده داماد فکر میکنن فامیل عروسه

خونواده عروس هم فکر میکنن که لابد فامیل داماده

.

.

.

اون هم دو تا پنجاهی شاباش میگیره

شامشم رو هم میخوره و میاد خونه

آماده میشه برا شب بعد

به این شیوه ماهی ۳ میلیون درآمد داره

بعدش شما هی بگید کار نیست

[نظر بدهید]



طبقه بندی: حکایت و داستان، طنز،
برچسب ها: شاباش، کسب درآمد در عروسی، رقص، درآمد از طریق رقص، درآمد تو تالار، بی کاری، شغل نیست،

تاریخ : یکشنبه 18 تیر 1396 | 12:12 ب.ظ | نویسنده : با صفا |

دختر زشت

دختره میره پیش فالگیر میگه: آیا کسی باهام ازدواج میکنه؟

فالگیره میگه:  نه!!

دختره میگه: وااااااا  تو که هنوز کف دستمو ندیدی!!؟

فالگیر میگه: قیافه تو رو که دارم میبینم!!!!


[نظر بدهید] 



طبقه بندی: طنز، حکایت و داستان، جوک،
برچسب ها: دختر و فالگیر، دختر و رمال، من ازدواج می کنم، قیافه شو ببین، بد قیافه، از قیافه ات معلومه، کف دستمو ببین،

تاریخ : شنبه 17 تیر 1396 | 10:14 ق.ظ | نویسنده : با صفا |

ماجراهای حیف نون و غضنفر

 

حیف نون به غضنفر میگه : بیا پنیر و انگور بخوریم.
غضنفر میگه : من اسهال دارم!

حیف نون میگه : ای بابا ، اونو بعداً میخوریم!!!

.......

حیف نون با گوش پانسمان شده داشته میرفت
غضنفر ازش میپرسه خدا بد نده چی شده؟
حیف نون میگه: گوشم درد میکرد رفتم کشیدمش!
غضنفر میگه همین کارها رو میکنین که مردم براتون حرف در میارن! لااقل پُرش میکردی!!!


[نظر بدهید]




طبقه بندی: حکایت و داستان، طنز، جوک، لطیفه،
برچسب ها: حیف نون، غضنفر، ماجراهای حیف نون، ماجراهای غضنفر، اسهال دارم، گوشم رو کشیدم، نان و پنیر و انگور بخوریم،

تاریخ : سه شنبه 13 تیر 1396 | 09:57 ب.ظ | نویسنده : با صفا |

دادن بلیط خط واحد نشانه شخصیت

جوان ساده لوحی به خواستگاری دختری رفت و دختر برای او چای و شیرینی آورد و ادب و احترام به خرج داد.

داماد به عنوان قدرشناسی یک عدد بلیط اتوبوس خط واحد به او داد!

دختر با تعجب پرسید: چرا بلیط؟؟؟

داماد گفت: مگر در روی اتوبوس خط واحد ننوشته اند، دادن بلیط نشانه شخصیت شماست!!!!

[نظر بدهید]




طبقه بندی: حکایت و داستان، طنز،
برچسب ها: حکایت خواستگاری، بلیط، بلیط خط واحد نشانه شخصیت، بلیط شرکت واحد، جوان ساده لوح، هدیه بلیط خط واحد، بلیط اتوبوس،

تاریخ : یکشنبه 11 تیر 1396 | 08:37 ب.ظ | نویسنده : با صفا |

مصاحبه با یک زن نمونه

 

با یه زن نمونه مصاحبه کردند!

مصاحبه کننده ازش پرسید:
خانم شما موفقیت خودتون رو مدیون کی هستید؟
زن نمونه پاسخ داد: همشو مدیون خانواده شوهرم هستم!!!

مصاحبه کننده به زن نمونه گفت: آفرین به شما، میشه بگید چطوری؟
زن نمونه پاسخ داد: من تو زندگیم تمام تلاشمو کردم تا چششون در بیاد!!!

[نظر بدهید]




طبقه بندی: حکایت و داستان، طنز،
برچسب ها: مادر شوهر، عروس خانه، عروس و مادر شوهر، عامل موفقیت، عامل موفقیت یک زن، زن نمونه، خانواده شوهر،

تاریخ : جمعه 9 تیر 1396 | 07:39 ب.ظ | نویسنده : با صفا |

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

  • paper | قالب وبلاگ | پارس لون