شیرکاکائو

 

یه بچه ایی تازه بدنیا اومده بوده ، شیر مامانشو نمی خورده ،

هر زن دیگه ای هم آوردن ، فایده نداشته بچه شیر اونا رو هم نمی خورده

تا اینکه یه زن سیاه پوست میارن ، بچه شیرشو می خوره

بابائه می گه : آهان ، پدر سوخته ، تو شیرکاکائو می خواستی ما نمی دونستیم


[نظر بدهید]




طبقه بندی: طنز، حکایت و داستان،
برچسب ها: شیرکاکائو، شیر خوردن، بچه شیر نمی خوره، شیر، کاکائو،

تاریخ : چهارشنبه 28 تیر 1396 | 01:29 ق.ظ | نویسنده : با صفا |

 هواپیما

معلم از دانش آموز می پرسه: چرا هواپیما  تو آسمون حرکت می کنه؟؟

دانش آموز: چون  اگه تو زمین حرکت می کرد بهش می گفتن اتومبیل!!!

.

.

.

ببین نسل آینده ساز کشور کیان؟!!!

[نظر بدهید]




طبقه بندی: حکایت و داستان، طنز، پیامک طنز،
برچسب ها: معلم و شاگرد، هواپیما، چرا هواپیما پرواز می کند، اتومبیل، پاسخ دانش آموز، هواپیما و اتومبیل،

تاریخ : یکشنبه 25 تیر 1396 | 11:36 ب.ظ | نویسنده : با صفا |

معامله یهودی

                      

خواهر روحانی در کلاس مدرسه مقابل دانش‌آموزان نوجوان، ایستاده بود.
او در حالی که یک سکه یک دلاری نقره در دستش بود گفت: به هر دختر یا پسری که بتواند نام بزرگترین مردی را که در این دنیا زیسته است بگوید، این یک دلاری را جایزه می‌دهم.
یک پسر خردسال ایتالیایی گفت: منظورتان میکل آنژ نیست؟
خواهر روحانی جواب داد: خیر، میکل آنژ یک هنرمند برجسته به حساب می‌آید، لکن بزرگترین مردی که دنیا به خود دیده نیست.
یک دختر خردسال یونانی گفت: آیا ارسطو بود؟
خواهر روحانی جواب داد: خیر، ارسطو یک متفکر بزرگ و پدر علم منطق بود اما بزرگترین مردی که در دنیا زندگی می‌کرده، نیست.
بالاخره یک پسر خردسال یهودی گفت: "می‌دانم چه کسی است، او عیسی مسیح است"
خواهر روحانی جواب داد صحیح است و یک دلاری را به او داد.

خواهر روحانی که از جواب پسربچه یهودی قدری شگفت زده شده بود، در زنگ تفریح او را در زمین ورزش یافت و از او پرسید:
آیا واقعا اعتقاد داری که عیسی مسیح بزرگترین مردی است که دنیا به خود دیده؟
پسربچه یهودی جواب داد:
البته که نه، هر کسی می‌داند که بزرگترین مرد موسی(ع) بود. اما معامله شوخی‌بردار نیست!!!
(به نقل از کتاب بزرگترین اصل مدیریت در دنیا نوشته مایکل لوبوف)

..........................................................................................................

 یهودی ها اینطورین دیگه اهل معامله‌اند. به لحاظ جمعیتی اندک اما به دلیل اهل معامله بودن و حرکت در جهت منفعت، بیشتر ثروت جهان را در اختیار دارند. وقتی بچه شون اینجوری معامله کنه دیگه بزرگترهای با تجربه شون رو تو ذهنت تجسم کن که چی هستند خخخخ.
[نظر بدهید]



طبقه بندی: حکایت و داستان، طنز، اعتقادی،
برچسب ها: کودک یهودی، معامله، خواهر روحانی، بزرگترین مرد تاریخ، عیسی مسیح، حضرت موسی، یهود،

تاریخ : جمعه 23 تیر 1396 | 09:40 ق.ظ | نویسنده : با صفا |

آشپزی با پا

یه نفر از یه نفر که داشت با پا غذا درست می کرد پرسیدم: چرا داری با پا غذا درست می‌کنی؟؟؟؟؟؟؟

..

.

می دونید چی جواب داد؟؟؟؟؟

.

گفت آخه دست پخت من خیلی چرته!!!!!!! دارم با پا امتحان می‌کنم ببینم چه جور در میاد!!!

.

اینم یه جور فانتزیه دیگه. پس بکوب لایکو 

[نظر بدهید]


طبقه بندی: حکایت و داستان، طنز،
برچسب ها: آشپزی با پا، دستپخت، دست پختم بد، غذای بد مزه، آشپزی کردن، درست کردن غذا، آشپز،

تاریخ : دوشنبه 19 تیر 1396 | 10:29 ق.ظ | نویسنده : با صفا |

کسب درآمد تو عروسی این و اون

عاغاااا

یه رفیق دارم خونشون روبروی تالاره

هر شب میره وسط مجلس عروسی میرقصه

خونواده داماد فکر میکنن فامیل عروسه

خونواده عروس هم فکر میکنن که لابد فامیل داماده

.

.

.

اون هم دو تا پنجاهی شاباش میگیره

شامشم رو هم میخوره و میاد خونه

آماده میشه برا شب بعد

به این شیوه ماهی ۳ میلیون درآمد داره

بعدش شما هی بگید کار نیست

[نظر بدهید]



طبقه بندی: حکایت و داستان، طنز،
برچسب ها: شاباش، کسب درآمد در عروسی، رقص، درآمد از طریق رقص، درآمد تو تالار، بی کاری، شغل نیست،

تاریخ : یکشنبه 18 تیر 1396 | 12:12 ب.ظ | نویسنده : با صفا |

دختر زشت

دختره میره پیش فالگیر میگه: آیا کسی باهام ازدواج میکنه؟

فالگیره میگه:  نه!!

دختره میگه: وااااااا  تو که هنوز کف دستمو ندیدی!!؟

فالگیر میگه: قیافه تو رو که دارم میبینم!!!!


[نظر بدهید] 



طبقه بندی: طنز، حکایت و داستان، جوک،
برچسب ها: دختر و فالگیر، دختر و رمال، من ازدواج می کنم، قیافه شو ببین، بد قیافه، از قیافه ات معلومه، کف دستمو ببین،

تاریخ : شنبه 17 تیر 1396 | 10:14 ق.ظ | نویسنده : با صفا |

ماجراهای حیف نون و غضنفر

 

حیف نون به غضنفر میگه : بیا پنیر و انگور بخوریم.
غضنفر میگه : من اسهال دارم!

حیف نون میگه : ای بابا ، اونو بعداً میخوریم!!!

.......

حیف نون با گوش پانسمان شده داشته میرفت
غضنفر ازش میپرسه خدا بد نده چی شده؟
حیف نون میگه: گوشم درد میکرد رفتم کشیدمش!
غضنفر میگه همین کارها رو میکنین که مردم براتون حرف در میارن! لااقل پُرش میکردی!!!


[نظر بدهید]




طبقه بندی: حکایت و داستان، طنز، جوک، لطیفه،
برچسب ها: حیف نون، غضنفر، ماجراهای حیف نون، ماجراهای غضنفر، اسهال دارم، گوشم رو کشیدم، نان و پنیر و انگور بخوریم،

تاریخ : سه شنبه 13 تیر 1396 | 09:57 ب.ظ | نویسنده : با صفا |

دادن بلیط خط واحد نشانه شخصیت

جوان ساده لوحی به خواستگاری دختری رفت و دختر برای او چای و شیرینی آورد و ادب و احترام به خرج داد.

داماد به عنوان قدرشناسی یک عدد بلیط اتوبوس خط واحد به او داد!

دختر با تعجب پرسید: چرا بلیط؟؟؟

داماد گفت: مگر در روی اتوبوس خط واحد ننوشته اند، دادن بلیط نشانه شخصیت شماست!!!!

[نظر بدهید]




طبقه بندی: حکایت و داستان، طنز،
برچسب ها: حکایت خواستگاری، بلیط، بلیط خط واحد نشانه شخصیت، بلیط شرکت واحد، جوان ساده لوح، هدیه بلیط خط واحد، بلیط اتوبوس،

تاریخ : یکشنبه 11 تیر 1396 | 08:37 ب.ظ | نویسنده : با صفا |

مصاحبه با یک زن نمونه

 

با یه زن نمونه مصاحبه کردند!

مصاحبه کننده ازش پرسید:
خانم شما موفقیت خودتون رو مدیون کی هستید؟
زن نمونه پاسخ داد: همشو مدیون خانواده شوهرم هستم!!!

مصاحبه کننده به زن نمونه گفت: آفرین به شما، میشه بگید چطوری؟
زن نمونه پاسخ داد: من تو زندگیم تمام تلاشمو کردم تا چششون در بیاد!!!

[نظر بدهید]




طبقه بندی: حکایت و داستان، طنز،
برچسب ها: مادر شوهر، عروس خانه، عروس و مادر شوهر، عامل موفقیت، عامل موفقیت یک زن، زن نمونه، خانواده شوهر،

تاریخ : جمعه 9 تیر 1396 | 07:39 ب.ظ | نویسنده : با صفا |

معلم و قوه تخیل شاگرد در زنگ انشاء

معلم ﺳﺮ ﮐﻼ‌ﺱ ﺑﻪ ﺑﭽﻪ‌ﻫﺎ گفت ﺍﻧﺸﺎ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ:
“ﺍﮔﺮ ﻣﺪﯾﺮﻋﺎﻣﻞ ﺑﻮﺩﯾﺪ ﭼﻪ می‌ﮐﺮﺩﯾﺪ؟”
ﻫﻤﻪ شاگردان ﺗﻨﺪ ﻭ ﺗﻨﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﻧﻮﺷﺘﻦ، ﺑﻪ ﺟﺰ یک شاگرد ﮐﻪ ﻧﺸﺴﺘﻪ بود ﻭ داشت ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭا ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯽ‌کرد.
معلم ازش پرسیدم: ﭼﺮﺍ ﺗﻮ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯽ‌ﻧﻮﯾﺴﯽ؟
شاگرد گفت: ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ ﺗﺎ ﻣﻨشی‌ام بیاد آن را تایپ کنه!
هیچی دیگه، قوه تخیل آن شاگرد  معلم رو هلاک کرد!!!


[نظر بدهید]



طبقه بندی: حکایت و داستان، طنز،
برچسب ها: معلم، شاگرد، معلم و شاگرد، نوشتن انشاء، زنگ انشاء، اگر مدیر بودید، قوه تخیل شاگرد،

تاریخ : پنجشنبه 8 تیر 1396 | 05:37 ب.ظ | نویسنده : با صفا |

مراحل ازدواج
 

گویند: پسری قصد ازدواج داشت!

پدرش در باب روشنگری و پند دادن به او گفت: بدان که ازدواج سه مرحله دارد:

مرحله اول آن ماه عسل است كه در آن تو صحبت می‌كنی و زنت گوش می‌دهد!

مرحله دوم او صحبت می‌كند و تو گوش می‌كنی!!

اما مرحله سوم كه خطرناكترین مراحل است، آن موقعی است كه هر دو بلند بلند داد می‌كشید و همسایه‌ ها گوش می‌كنند!!!


[نظر بدهید]



طبقه بندی: حکایت و داستان، طنز، اجتماعی،
برچسب ها: دعوای زن و شوهری، مراحل پس از ازدواج، مراحل پس از ماه عسل، داد و فریاد زن و شوهر، طلاق، نصیحت پدر به پسر، ازدواج از نظر پدر،

تاریخ : سه شنبه 6 تیر 1396 | 10:07 ب.ظ | نویسنده : با صفا |

ازدواج به شرط گرفتن دم یک گاو نر!

        

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. پس آن دختر را از کشاورز خواستگاری کرد.

کشاورز به او گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می‌کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.

مرد جوان قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین‌ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود از آن به بیرون دوید. گاو با سم به زمین کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.

دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت می کرد. جوان پیش خودش گفت : منطق می‌گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی از این هم کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.

سومین در طویله هم  باز شد و همانطور که فکر می‌کرد آن گاو ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد...

اما.........

آن گاو دم نداشت!!!!


[نظر بدهید]



طبقه بندی: حکایت و داستان، طنز،
برچسب ها: گاو نر، خواستگاری، عاشق دختر کشاورز، کشاورز و مرد جوان، مبارزه با سه گاو نر، جنگیدن با گاو، گاوی که دم نداشت،

تاریخ : دوشنبه 5 تیر 1396 | 11:29 ب.ظ | نویسنده : با صفا |

جوان عاشق و دختر شاه پریان

یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، جوانی به درختی تکیه داده بود و مثل ابر بهاری گریه می کرد .

همان جور که جوان مشغول آه کشیدن و اشک ریختن بود، ناگهان آسمان ابری شد و صدای رعد و برق شدیدی از ابرها برخاست.

جوان به خیال این که می خواهد طوفان بشود، از جایش بلند شد تا برود پی کارش که ناگهان دختری را در مقابل خود دید. 

دختر گفت: ای جوان، بدان و آگاه باش که من دختر شاه پریان هستم که به شکل انسان درآمده و آمده ام که از این به بعد تا آخر عمر در خدمت تو باشم. حالا بگو چه آرزویی داری؟

جوان در حالی که نمی دانست خواب است یا بیدار، گفت: یعنی تو واقعاً دختر شاه پریان هستی و آمده ای که آرزوهای مرا برآورده کنی؟

دختر گفت: بله... مگر خود تو همین را نمی خواستی؟

جوان که از تعجب بهتش زده بود سری به علامت تأیید تکان داد و همچنان ساکت ماند.

پری که به عمرش چنین جوان خانواده دوستی ندیده بود، گفت: چیز دیگری نمی خواهی؟

پسر گفت: معلوم است که می خواهم، یعنی انتظار داری من و همسر آینده ام با اتوبوس به ویلا برویم؟ این که نمی شود. ما باید یک اتومبیل آخرین مدل هم داشته باشیم تا آن وقت من بتوانم همسر آینده ام را خوشبخت کنم .

پری که قند توی دلش آب می شد، پرسید: اگر من همه این چیزها را برای تو فراهم کنم، آن وقت تو چکار می کنی؟

پسر گفت: معلوم است دیگر، ازدواج می کنم .

پری در حالی که سرخ شده بود، گفت: نه، منظورم این است که با کی ازدواج می کنی؟

پسر گفت: خب معلوم است، با دختر خاله ام صغری ...

قصه که به اینجا رسید، دختر شاه پریان لنگه کفشش را درآورد و افتاد به جان پسر. ما از این داستان نتیجه می گیریم که پری هم پری های قدیم.


[نظر بدهید]




طبقه بندی: حکایت و داستان، طنز،
برچسب ها: برآورده شدن آرزوی پسر عاشق، دختر شاه پریان، دعوای دختر با پسر با لنگه کفش، جوان عاشق، چکار می کنی، ازدواج می کنم،

تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 | 10:21 ق.ظ | نویسنده : با صفا |

سه دزد بز دزد

سه دزد بزدزد رفتند بزدزدی .

یه دزد بزدزد دو بز دزدید.

دو دزد بزدزد یه بز دزدیدند،

یه دزد بزدزد به دو دزد بزدزد گفت:

من که یه دزدبزدزدم دوبز دزدیدم آنوقت شما که دو دزدبزدزدید یه بزدزدیدید؟!

و چنین بود که آن دو دزد بزدزد شرمنده آن یه دزد بزدزد شدند!!!

......................................

 فرق مخاطب خاص با بز


غضنفر به مخاطب خاصش میگه میدونی‌ فرق تو با بز چیه؟
مخاطب خاصش قهر میکنه میره...
اونم داد میزنه بیا بابا ...
با هم فرقی‌ ندارین !

 

[نظر بدهید]




طبقه بندی: حکایت و داستان، طنز، جوک،
برچسب ها: دزد، بز دزد، سه بز دزد، غضنفر و مخاطب بزش، غضنفر و یارش، غضنفر و دوست دخترش، تفاوت تو با بز،

تاریخ : جمعه 2 تیر 1396 | 09:44 ق.ظ | نویسنده : با صفا |

حیف نون و معلم پسرش

معلم  پسر حیف نون ، حیف نون رو  به مدرسه احضار میکنه!!!

 فرداش حیف نون میره مدرسه و از معلم می پرسه چی شده؟ مگه پسرم چکارکرده ؟؟؟؟

معلم میگه : آقای حیف نون، پسر شما خیلی خنگه!!!

حیف نون به معلم میگه: یعنی چی خانم معلم؟؟ اتفاقاً پسر من خیلی هم با هوشه!!

معلم میگه: الان خنگی پسرتون رو بهتون ثابت می کنم!!! بعد به پسر حیف نون میگه: بچه جان برو ببین من تو حیاط مدرسه هستم یا نه ؟؟؟

پسر حیف نون میره و بر می گرده میگه: نه خانم معلم، شما تو حیاط مدرسه نبودید!!

معلم : شاید تو دفتر مدیر باشم برو اونجا رو هم ببین!!!

پسر حیف نون باز میره و بر می گرده و میگه: نه خانم معلم اونجا هم نبودید!

معلم رو به حیف نون می کنه و میگه: حالا دیدید بچه تون چقدر خنگه ؟؟؟؟؟

حیف نون به معلم پسرش میگه: خوب پسرم درست میگه، شاید رفتید مسافرت خانم معلم!!!


[نظر بدهید]


طبقه بندی: حکایت و داستان، طنز، جوک،
برچسب ها: معلم و شاگرد خنگ، حیف نون و معلم پسرش، پسر حیف نون، حکایت طنز از حیف نون، طنز حیف نون، معلم و حیف نون،

تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 | 08:55 ق.ظ | نویسنده : با صفا |

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

  • paper | قالب وبلاگ | پارس لون