تبلیغات
باصفاترین - مطالب ابر شعر طنز

دوران درک نیست که دوران مدرک است

دوران درک نیست که دوران مدرک است

نائل شدن به اوج نفهمی مبارک است!

ما از کتاب و مدرسه فیضی نبرده‌ایم

شکر خدا که کار شما روی غلتک است

با حرف مفت مزرعه را بیمه کرده‌ایم

صدها کلاغ پشت سر هر مترسک است

بر باد رفته را به تماشا نشسته‌ایم

تنها نماد شادیمان بادبادک است

آتش بگیر تا که بدانی چه می‌کشم

شاعر درین زمانه به دنبال فندک است

من گریه‌های واقعی‌ام پشت صحنه بود

از درد خنده کردم و گفتند دلقک است!(شاعر: مسلم حسنشاهی)

[نظر بدهید]


طبقه بندی: طنز، شعر،
برچسب ها: شعر طنز، اوج نفهمی، مدرک گرایی، کسب مدرک، درک، آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم، به دنبال فندک،

تاریخ : جمعه 6 مرداد 1396 | 11:10 ق.ظ | نویسنده : با صفا |

روی دیگر سکه



آدمی هرگز دلش اینقدر می لرزید؟! نه
اینهمه آدم به آدم عشق می ورزید؟! نه

هر که هرکس را که رد می شد بغل می کرد؟! نه
یا که هر که هر که را می دید می بوسید؟! نه

هیچ قومی مثل ما در طول تاریخ این همه
با دلش ور رفت؟ با احساس خود لاسید؟! نه

هیچکس مثل من و تو هر مرض را عشق خواند؟
یا که بد بختیش را لطف خدا نامید؟! نه

ملتی داری سراغ اینطور بی‌چون و چرا
چشم بسته کرده باشد هر چه را تایید؟! نه

اصلا از هر مرجع تقلید می‌خواهی بپرس
عاقل از نادان خدایی می‌کند تقلید؟! نه

پس چه طوری "ای برادر تو همه اندیشه‌ای"؟
خر لگد زد پای استدلالیون لنگید؟! نه

این همه انگشت ما خاراند آیا پشت ما
واقعا خاراند آنجا را که می خارید؟! نه

هیچکس این روزها در جای خود آرام نیست
واقعا چیزی زمین را می‌کند تهدید؟! نه

این همه از آسمان بارید بر روی زمین
از زمین یک مرتبه بر آسمان بارید؟! نه

فرض کن دوزاری ما دیر می‌افتد، مگر
خواجه روی دیگر این سکه را هم دید؟! نه

با دو تا قفلی که خورده بر توالت‌های شهر
امنیت شد برقرار و قائله خوابید؟! نه

گوش‌ها را می‌توان پیچاند اما بی‌صدا
می‌توان پیچاند، وقتی که صدا پیچید؟! نه

بی بهاران هیچ لطفی دارد آیا روزگار؟
لذتی دارد بدون سبزه آیا عید؟! نه

شیخ را گفتم چرا اینقدر می پایی مرا؟
هیچ معلوم است دنبال چه می گردید؟! نه

نکته سنجی گفت پاییدن همان پایندگی است
گر نمی‌پایید تا امروز می پایید؟! نه

"
یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خفه"
این همه گفتی کسی حرف تو را فهمید؟! نه

(شعر از: رحیم رسولی) به نقل از وبلاگ ناخوانده /گنجینه شعر معاصر

[نظر بدهید]



طبقه بندی: طنز، شعر،
برچسب ها: این همه گفتی کسی حرف تو را فهمید؟! نه، شعر طنز، غزل طنز، گوش‌ها را می‌توان پیچاند اما بی‌صدا، ملتی داری سراغ اینطور بی‌چون و چرا، خر لگد زد پای استدلالیون لنگید؟! نه، با دلش ور رفت؟ با احساس خود لاسید،

تاریخ : سه شنبه 20 تیر 1396 | 10:11 ق.ظ | نویسنده : با صفا |

تو غلط می کنی ...

ﺗﻮ ﻏﻠﻂ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺍﯾﻦﮔﻮﻧﻪ ﺩﻝ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﺒﺮﯼ
ﺳﺮ ﺧﻮﺩ ﺁﯾﻨﻪ ﺭﺍ ﻏﺮﻕ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﺑﺒﺮﯼ


ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﺭ ﻣﻦِ ﻋﺎﺷﻖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ می خواهم
ﮔﻮﺭ ﺑﺎﺑﺎﯼ ﺩﻟﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻏﻮﺍ ﺑﺒﺮﯼ


ﺑﺨﻮﺭﺩ ﺗﻮﯼ ﺳﺮﻡ ﭘﯿﮏ ﺳﻼﻣﺖ ﺑﺎﺩﺕ
ﺁﻩ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺷﺮﺍﺑﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺎﻻ ﺑﺒﺮﯼ


ﮐﺒﮏ ﮐﻮﻫﯽِ ﺧﺮﺍﻣﺎﻥ، ﺳﺮ ﺟﺎﯾﺖ ﺑﺘﻤﺮﮒ
ﻫﯽ ﻧﺨﻮﺍﻩ این همه ﺻﯿﺎﺩ ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺑﺒﺮﯼ


ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺑﺎﺭِ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﯿﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﭘﻠﮏ ﻧﺒﻨﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺭﻭﯾﺎ ﺑﺒﺮﯼ


ﻟﻌﻨﺘﯽ، ﻋﻤﺮ ﻣﮕﺮ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ ﺁﻭﺭﺩﻡ؟
ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻭﻋﺪﻩ ﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﻪ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺒﺮﯼ؟


ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ ﻣﺎﻝ ﺗﻮ ﻭﺭﺩﺍﺭ ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮔﻢﺷﻮ
ﺑﻪ ﺩﺭﮎ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﺒﺮﯼ ﯾﺎ ﺑﺒﺮی…


[نظر بدهید]




طبقه بندی: شعر، طنز،
برچسب ها: شعر طنز، غلط می کنی، مگه عمرم رو پیدا کردم، گم شو، به درک، آخرین بار تو باشه،

تاریخ : شنبه 20 خرداد 1396 | 08:48 ق.ظ | نویسنده : با صفا |

  • paper | قالب وبلاگ | پارس لون